من هیچ وقت دوست ندارم کسی به خاطر من بشکنه
چون خودم به خاطر ۴ نفر همیشه شکستم و لب وا نکردم
چون میدونم به خاطر یکی دیگه شکستن چه حسیه
به خاطر چی؟
به خاطر موادی که بهشون معتادین؟
شکسن واسه این مواد چه ارزشی داره؟
چرا خودمونو گول میزنیم؟
یه هفته شد شش روز
تا شش روز دیگه گوشیم دسته خونوادمه نه دشمنام
تو این شش روز هر کی زنگ بزنه گوشی رو ور میدارم ولی....
حرف نمیزنم....
اگه حرفی رو که من دوس نداشتمو بزنن قطع میکنم.....
اگه حرفی از برگشتن و قسم خوردن بزنن قطع میکنم.....
اگه ناله ای شنیدم قطع میکنم.....
اگه دروغی شنیدم قطع میکنم.....
اگه صدایی جز صدای خونوادم نه دشمنامو بشنوم قطع میکنم.....
اگه .....................
قطع میکنم
+
نوشته شده در ساعت توسط معتاد عاشق
|
مگه من نگفته بودم :
«اگه یه وقت بیان دنبالم و چشم بهشون بخوره مطمئنم بعدش حتما پشیمون میشن.»
پس چرا قانون و زیر پا گذاشتن؟
چرا دوباره چشمم بهشون خورد؟
چرا هیچوقت حرفامو جدی نمیگیرن؟
چرا باید الان کاری کنم که نمیخواستم انجام بدم؟
چرا الان باید از خوابگاهم برمو اونا دیگه هیچ جا نتونن پیدام کنن؟
چرا باید دیگه سمت دانشگاه هم نرم تا دوباره چشمم بهشون نخوره؟
چرا باید از این شهر کوچ کنم؟
چرا باید به اینترپل عکسمو بدن؟
چرا باید تا یه هفته دیگه گوشی و سیم کارتو واسشون پس بفرستم؟
چرا باید یه هفته دیگه وصیت نامه ام دستشون باشه؟
چرا باید ........
چرا باید اینطور میشد؟
مگه من نگفته بودم؟
+
نوشته شده در ساعت توسط معتاد عاشق
|
تا حالا فکر کردین اگه
ما تجزیه میشد چقده موندنی تر میشد ؟
میم الف
میم مثل من
الف مثل آدم
+
نوشته شده در ساعت توسط معتاد عاشق
|
میدونین چرا دیگه از
خونواده ام دورم؟
میدونین چرا دیگه نمیخوام خونواده ام رو ببینم؟
میدونین چرا دیگه از با اونا بودن متنفرم؟
میدونین چرا دیگه دوس ندارم به حسابم پول بریزن؟
میدونین چرا دیگه دوس ندارم زنگ بزنن ؟
میدونین چرا دیگه دوس ندارم ایمیل بزنن؟
میدونین چرا دیگه دوس ندارم اس ام اس بدن؟
میدونین چرا دیگه دوس ندارم پول موبایلمو بدن؟
میدونین چرا دیگه دوس ندارم به رفیقام زنگ بزنن؟
میدونین چرا دیگه دوس ندارم ...........
به خاطر خودم و خودشون
چون نمیخوام تو ذهنم از اسطورگی بیافتن.
اگه یه وقت بیان دنبالم و چشم بهشون بخوره مطمئنم بعدش حتما پشیمون میشن.
پس بهتره بزارن به حال خودم.
حالا من شدم یه پسر فراری
+
نوشته شده در ساعت توسط معتاد عاشق
|
به سه علت من زنده ام
۱ـ خودکشی گناهه کبیره اس و هیچ وقت بخشده نمیشم!
۲ـ طاقت اشکای بابا و مامانمو ندارم!
۳ـ ممکنه یکی منتظر کمکم باشه!
+
نوشته شده در ساعت توسط معتاد عاشق
|
خونواده ام؛خونواده ام که با بغض لعنتیم هیچ وقت نتونستم احساسمو نسبت بهشون بگم
خونواده ای که هر سال با هم میرفتیم تهران
خونواده ای که با هم تو ماشین خسرو شیرین رو خوندیم
خونواده ای که با هم برای اولین بار با فطار به تهران رفتیم
خونواده ای که وقتی بهش فکر میکنم اشک شوق از چشام میاد
خونواده ای که با هم رفتیم غار علیصدر
خونواده ای که برای ارتدنسی من با هم میرفتیم تهران
بابام، بابام که موهاش سفید شد به پای ما
بابایی که وقتی فیلمو عکسای 15 سال پیشش رو میبینم ،میبینم چقدر پیرش کردم با کارام ولی تاحالا هیچ منتی نذاشته
بابایی که هیچ وقت دست روم بلند نکرد به جز یه بار که اونم نزد ، در حد ناز کردن دستش رو رو صورتم کشید.
بابایی که وقتی شعر خان ننه شهریارو میخونم یاد بابام می افتم و گریه ام میگیره
بابایی که کلی درد داره ولی حتی اه هم نکشیده
بابایی که همیشه سعی کرده آپ دیته آپ دیت باشه
بابایی که به خوش خطی معروفه و تو سربازیش واسه همین خطش صفا میکرده
بابایی که با این سنش داره میره سر کار تا ما از اینیکه هستیم راحتتر باشیم
بابایی که به جز چن بار آب واسه نصفه شب خواستن هیچ چی ازم نخواست
بابایی که هنوزم که هنوز داره نشسته نماز میخونه.
بابایی که هیچ وقت طاقت یه خراش رو دستش رو نداشتم چه برسه به دیسک کمرو شکستن انگشت و پاره شدن رگ پاش.....
بابایی که سیگارشو ترک کرد.
بابایی که جز خوش نامی پشت سرش هیچی نشنیدم.
بابایی که همیشه آرزو داشتم اگه بچه دار بشم بتونم حداقل یک دهم بابام واسشون بابا باشم
بابایی که همیشه معتادشم ، اگه نباشه آروم آروم میمیرم.
مامانم، مامانم که موهاش سفید شد به پای ما
مامانی که دیپلمه قبل انقلابه
مامانی که تو هیجده سالگی مدیر مدرسه بود
مامانی که چروک دستاش تو این سن به خاطر ما بوده
مامانی که همیشه جو خونه رو آروم نگه میداره
مامانی که وقتی گم میشدم ،تو اضطراب گم میشد
مامانی که به چشمش همیشه یه بچه ی شش سالم
مامانی که وقتی میخواد سوزن نخ کنه تا شلوار پاره منو بدوزه عینک میزنه
مامانی که عینکی نبود،عینکیش کردم
مامانی که تو باغچه خونه سکه های یه تومنی واسه چن نسل بعد چال کرد
مامانی که هیچ وقت نتونست فیلم عروسیشونو خوب ببینه ،البته به جز چند صحنه اش
مامانی که همیشه خودشو به خاطر زدن من با خط کش و ریختن فلفل تو دهنم سرزنش میکنه
مامانی که هیچ وقت به خاطر زدناش ازش ناراحت نشدم.
مامانی که وقتی میترسیدم شبا برم حیاط از پشت پنجره نگاه میکرد تا من نترسم
مامانی که مدرسشون یه شعبه کمیته امام بود.
مامانی که برای تجربه اول کارگردانیش ما رو جلو دوربین برد اونم 15 سال پیش
مامانی که ناز پروروم کرد
مامانی که دوس دارم مامان بچه هام مثل اون باشه
مامانی که همیشه معتادشم،اگه نباشه آروم آروم میمیرم.
داداشم
داداشی که یه پا آخونده
داداشی که وقتی در اطاقو که مامانم و داداشم داشتن جارو میکردن بستم و خواهرم تو اونیکی اطاق حبس کردم از رو درو دیوار رفت تا تونست منو غافلگیر کنه و کلیدو ازم بگیره
داداشی که از بس با سیم و برق ور رفت تا آخرش دکتر الکترونیک شد
داداشی که وقتی باهاش دعوام میشد میرفتم سراغ آچار لوله گیر
داداشی که کادو تولد برام انباری رو به کارگاه برق تبدیل کرد
داداشی که کادو تولد براش قلک با جعبه پکینگ پودر ساختم
داداشی که از نگهداری من موقع نبود مامان خسته شد و نتونست حرفشو به مامان بگه و رو کاست صداشو ضبط کرد.
داداشی که الکترونیک و برنامه نویسی و ریاضیاتو از اون یاد گرفتم
داداشی که وقتی کامپیوتر کار میکرد فقط میشستم و نگاش میکردم
داداشی که تو حال خونه باهاش فوتبال بازی میکردم
داداشی که شوت زد و خورد به ساعت وشکست و همه فک میردن من اونو شکستم
داداشی که خرابکاری میکرد ولی من اسمم خرابکار شد
داداشی که با دوچرخه آبیش دوچرخه سواری رو یادم داد
داداشی که بهش ایمان دارم.
داداشی که بهم کادو کاست باران عشق رو داد
داداشی که باغچه ای که توش درخت زرد آلو بود به اسم اون بود
داداشی که فیلمای روز دنیا رو با اون میدیدم
داداشی که اولین روز شروع هر سال تحصیلی مدرسمو با اون میرفتم
داداشی که با اون رفتم ثبت نام دبستان توحید
داداشی که سر یه نوشابه از کوه پرت شد پایین و من هیچ کاری نتونستم براش بکنم
داداشی که وقتی از سرما میلرزیدمو تو برف گیر کرده بودم با دوچرخه اومد و منو به خونه برد.
داداشی که املت نوین رو اختراع کرد.
داداشی که مینشستیم جلو یخچال با قاشق میزدیم به بشقابو میگفتیم ما اعتراض داریم املت نیاز داریم
داداشی که با حقه سینمایی جلو دوربین جامدادی رو غیب کرد
داداشی که بهم تو ده سالگی معادلات سه مجهولی رو شب تو راه خونه یاد داد
داداشی که یه عکس با پیرهن های کاغذ کادوئی با هم داریم
داداشی که هر روز از مدرسشون به خونه جایزه میاورد
داداشی که میگه وقتی من بچه بودم با کبریت خاموش دستمو سوزونده و هنوز وقتی یادش می افته ناراحت میشه
داداشی که روفرشی خونه رو دورم لوله میکرد تا کم شیطونی کنم.
داداشی که تو حیاط با هم مسابقه مشق نویسی میزاشتیم.
داداشی که عاشقشم ، اگه نباشه کاری میکنم سریعتر بمیرم.
آبجیم
آبجی که هیچ وقت زبونم نچرخید بهش بگم آبجی فاطمه
آبجی که همیشه بهش میگفتم فاطی
آبجی که الفبا رو تو حیاط خونه بهم یاد داد اونم وقتی که هنوز کودکستان نمیرفتم.
آبجی که با هم صاحب یه دوچرخه قرمز شدیم
آبجی که کمتر بار میرم اطاقش در میزنم.
آبجی که تو شهر بازی موقع عکس گرفتن ازش ساندویچ خواستم و اونم داد
آبجی که تو شکنجه های داداشم علیه من شریک بود
آبجی که سر یه شیرنی دعوامون شد و آخرش هیچکدوم نتونستیم بخوریمش و شیرنی پودر شد
آبجی که دو سه تا داستان پر سوتی نوشت.
آبجی که شعر میگه ،مثل گلم مثل ابا صالحم
آبجی که وقتی دعوامون میشه سریع بابا رو صدا میزنه
آبجی که وقتی هم بازیای دور برش پخش و پلا میشدن ، اونوقت میومد منو هم بازیش میکرد
آبجی که با هم ماجرا ها داریم تو کلینیک ارتودنسی
آبجی که باغچه ای که توش گل بود به اسم اون بود
آبجی که موقع روشن کردن اجاق گاز کبریتو میزاشت فرار میکرد.
آبجی که واسه خریدن عروسک خر تو مشهد گریه کرد
آبجی که یه عروسک داره که از خودش بزرگتره
آبجی که عاشقشم ، اگه نباشه کاری میکنن سریعتر بمیرم.
خودم
خودم که حالا یه معتاد عاشقم که عشقش یه طرفه اس و دیر یا زود مواد نعشه گیش تموم میشه.
و من موندمو
اعتیاد و
عشق یه طرفه و
کاست باران عشق...
+
نوشته شده در ساعت توسط معتاد عاشق
|